- سلام
- سلام
- تنهایی؟!
- ......
- چرا اینقدر بوی گاز توی اتاق پیچیده؟!
- .......
- چه دختر نازی ، اسمت چیه؟
- آسیه
- به ، عجب اسم قشنگی
- کلاس چندمی آسیه جان؟
- کلاس دوم
- مادرت کجاست؟!
- بیرون ، داره لباس میشوره
- میری صداش کنی ؟ می خوام یه عکس بگیرم
- .....
( آسیه به سرعت به سمت بیرون از منزل رفت و مادرش را صدا زد... دوباره با همان سرعت به اتاق بازگشت و رفت سراغ وسایل مدرسه اش که گوشه ای از اتاق بود! کتابش را با خوشحالی کنارش گذاشت و نشست. با چشمانی سرشار از شرم منتظر حضور مادرش شد. گفتم: کتابت رو آوردی من ببینم؟ خندید و سری تکان داد. قول دادم بعد از گرفتن عکس مشق و کتابش را ببینم. در حال تنظیم دوربین برای گرفتن عکس بودم که یکی از افراد همراه در گروه تحقیق با لحنی عصبانی صدا زد و گفت: شما چرا اینجا هستید؟! ماشین حرکت کرد ، عجله کنید ،دیر شد ......... ). من به ناچار اتاق کوچک و زیبای آسیه را ترک کردم ، با نگاهی سرشار از عشق... ای کاش گروه تحقیق فرصت بیشتری برای ماندن داشت . تا من مشق های آسیه را ببینم و بر دستان پینه بسته اش بوسه ای زنم.
سلام
کاش من هم بودم آنجا ،
گوش هایم را وقف خاطرات و آروزهای کودکانه ی او می کردم ،
کاش من هم بودم آنجا ، دست هایم را روی گرمترین بخاری ! گرم می کردم ،
کاش من هم بودم آنجا ...
یه آشنا
سهم آسیه شاید در دستان همان مرد چاقی باشد که هر روز. . . ..
بیخیال!
سهم آسیه دست خداست و به او به موقع می رساند