یه روزی خدا با قلم تقدیرش قصه ی تلخ و شیرین زندگی من رو هم تو کتاب خلقتش نوشت و به من هم اجازه ی بودن داد! با کوله باری از عشق و امید و دلی لبریز از شادی راهی این دیار شگفت شدم .. خیلی زود نفس کشیدن برایم عادت شد و جهان خانه ی امن من و رویاهایم ... اما .... !!! نمی دانم نخستین بار دستانم کی و چرا به آسمان رفت؟؟! چرا زمین امن من ناامن شد؟ چرا صدای خدا خدا گفتن هایم آسمان را می لرزاند؟ مگر در زمین بر من چه گذشت که آسمان خانه ی امن من شد؟ در اعماق آن سیاهچاله ها ، سیاره ها و ستاره های غبار آلود و بی روح کیست که مرا بسوی خود می خواند؟؟
یک شبی یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
یه آشنا
سلام.
بر خلاف اونچه که فکر می کنید خوب می نویسید.
نه اینکه به قوله شما بخوام به به کنم ولی خوب در مقابل نوشته کوتاه و لطیفی که از عمق دل بر می یاد به جز اینکه آدم حال خوشی بهش دست بده به نظر شما چه کار دیگه ای می شه کرد؟
در ضمن تعاریف شما از بنده به نظرم یه کم از حد معمول بیشتر باشه و نشان از محبت و کوچک پروری شما.
این کهکشان زیبا من رو یاد مطلبی انداخت از شهید آوینی؛ تو یه تعبیر زیبا میگه که کسایی که شب زنده داری می کنن و اهل مناجات با اون خالق بی همتا هستند به سان ستاره های زمین هستند. ستاره هایی که اگه از آسمون نگاهشون کنی تو تاریکی شب زمین می درخشند.
به هر حال در این مورد زیاد می شه حرف زد.
لطفتون باعث شرمندگی بنده می شه.
سلام
از لطف شما ممنونم
متاسفانه از دیروز نمی دونم چرا نمی تونم وبلاگ شما رو باز کنم؟
اگر شما علتش رو می دونید لطفا برام توضیح بدید.. ممنون
از اینکه گفتید تعاریف من از شما بیش از حد معمول است بسیار شرمنده شدم. شاید حس خوبی برایم نبود ، اینکه ...
خوب به خاطر ندارم که تو نوشته های قبلی برای شما چی نوشتم. اما مطمئن هستم هر چی نوشتم نظر واقعی من بوده .و هیچگونه اغراقی در کلامم نیست. من مطالب شما رو با دقت خوندم و با دقت هم نظر دادم.
مطلب شهید آوینی در اوج زیبائیست و برای روح من بسیار هیجان انگیز و رویایی...
شاد باشی و سربلند